این روزها بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی با جهد فراوان در فضای مجازی به ابراز دشمنی با همایون شجریان مشغولاند. حتی برخی در این دشمنی همت بیشتری به خرج میدهند و به افشاگری دربارهی محمدرضا شجریان، استاد فقید آواز ایران پرداختهاند.
برای نمونه، سخنان هنرمند فقید، اکبر گلپابگانی را تکرار و همرسانی میکنند که زمانی از سر خشم برزبان آورد – که البته حق داشت که خشمگین باشد، اما نه از شجریان، بلکه ار رژیمی که او را خانهنشین کرده بود. و البته گلپا بعدها از آن گفتهها ابراز پشیمانی کرد.
یا نامهای را به رخ میکشند که در آن امضای شجریان پای آگهی تسلیت بعد از مرگ خمینی به چشم میخورد. و لابد کسی به یاد نمیآورد و«حافظهی تاریخی» فراموش میکند که شجریان همان موقع جرأت کرد و بیانیه داد و گفت که نام مرا بی رضایت من پای آن آگهی گذاشتهاند و همین باعث بسیاری از مشکلات و گرفتاریهایی شد که رژیم برای او پیش آورد.
شبیه همین ماجرا، چند سالی پیش، بعد از درگذشت هوشنگ ابتهاج (سایه)، شاعر توانا نیز پیش آمد. و چندی پیش هم بعد از درگذشت محمود فرشچیان نگارگر.
من در اینجا به این نمیپردازم که آیا تصمیم همایون برای کنسرت در میدان آزادی خردمندانه بود یا نه.
کاری ندارم که آیا داوریها دربارهی کارهای شجریان – و سایه و فرشچیان – در خارج از ظرف زمانی و حالا که آبها ریخته و الکها آویختهاند، روا است یا نه.
کاری هم ندارم که آیا همان مایه از شرافت و آزادگی که شجریان نشان داد برای قدردانی از او کافی هست یا نیست. مانند آن که با وجود وعدههای چشمگیر، یک کلمه هم در تأیید حکومت نخواند و بلکه با آوازهایی مانند «بیداد» و بعد هم همراه شدن جانانه با جنبش سبز، به سهم خود مبارزه کرد و هزینه داد.
کاری هم ندارم که آیا میتوان امثال همایون شجریان و لیلا حاتمی را که میخواهند در کشور خودشان بمانند، با رژیم همکاری نمیکنند اما پا روی دمش هم نمیگذارند که سروکارشان به بازجویی و شکنجه و حبس و تبعید نیفتد، نقد اخلاقی کرد و متهم دانست و از همه توقع قهرمان شدن داشت. طرفه این که حتی قهرمانان زندانی مانند نرگس محمدی و نسرین ستوده و توماج هم از فحاشی ساکنان کشتی سلامت که بیهویت توییت میزنند، در امان نیستند.
فقط یک نکته با جماعت شورمند فحاش و نقاد و افشاگر:
اگر واقعا هم سایه و شجریان و فرشچیان بستگیای به رژیم داشتند، خردمندانه آن بود که به اصرار بگوییم آنها از آن ملتاند و نگذاریم که حکومت آنها را مصادره کند. ایران به فرهنگ و هنرش شناخته و برازنده است. چرا به همین راحتی بزرگترین چهرههای هنری را از حرکت اصیل مردم ایران دور و بیگانه کنیم؟
این درست مانند کار آن دسته از حزباللهی های پرشور است که زمانی موسیقی و شجریان و بنان و حافظ و مولوی و سعدی و فردوسی را به یک چوب (چوب حماقت و خودبزرگبینی) راندند (و البته اگر بخواهی کسی را برانی، میتوانی چند رخت چرک پیدا کنی و در آفتاب آویزان کنی. کدام انسان بدون چنین گزکهایی هست؟) و بعد وقتی که خودشان ماندند و مداحان و روضهخوانان، از تهیدستی و عریانی فرهنگی خود به وحشت افتادند و سخرهی خاص و عام شدند.
حالا اگر شما ایران را دوست دارید، ایران یعنی غزل، ترانه، شور و دشتی و ابوعطا، هنر و نگارگری و فرهنگ. اگر این همه را به بهانه و از سر خشم برانید و بیگانه کنید، عریان و تهیدست خواهید ماند. خودتان میمانید و حوض فحاشیهای تویتری. به قول حافظ:
چو پردهدار به یک تیغ میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
کیارش آرامش
برچسب:
نویسنده: سارا کاشفی